منم دوستت دارم

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفـت ایام خرابت
بیار باده که مستظهرم به همت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او


يغما با روحانى و مجتهد و دانشمند معروف زمان خود، حاج ملا احمد نراقىمجالست داشت. گويند روزى حاج ملا احمد اين رباعى را براى يغما خواند كه:
عاشق ار بر رخ معشوق نگاهى بكند
نه چنان است گمانم كه گناهى بكند
ما به عاشق نه همين رخصت ديدار دهيم
بوسه را نيز دهيم اذن كه گاهى بكند
و يغماى جندقىِ حاضرجواب و خوشمشرب به جاى اظهارنظر ادبى تنهاگفت: «كاش فتواى سوم را هم مىفرموديد.»!
نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم
فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق هزار توبه شكستم
چنين كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت
به عالمى شده روشن كه آفتابپرستم
كمند زلف بتى گردنم ببست به مويى
چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ مىدهدم توبه و نه پير مغان مى
ز بس كه توبه نمودم ز بس كه توبه شكستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلفش
كه در ميان دو درياى خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت: قيامت به قامتى است كه هستم
حرام گشت به يغما بهشت روى تو روزى
كه دل به گندم آدمفريب خال تو بستم
نمي دانم اينها را مي خواند يا نه، نمي دانم اگر مي خواند با خود زير لب چه مي گويد...
مثل رمزه مثل رازه مثل حسه یک پرندست که همه عشقش به پروازه
من خاک تشنه تو لطف بارون به هم رسیدیم توی بیابون
هر دو یه تنها هر دو یه مجنون به هم سپردیم دلهارو آسون
بی تو من نمیدونی چه ها کشیدم از هیچکسی تو دنیا عشقی ندیدم
سپردم من خودم را به سرنوشت ساز دلش نرس به پایان می رسه آغاز
من تا با تو رسیدم به سرنوشتم اسمم رو در کنار اسمت نوشتم
من خاک تشنه تو لطف بارون به هم رسیدیم توی بیابون
شب بودم و تو ظلمت شدی ستاره ستاره ای که جز شب عشقی نداره
دلم رو من سپردم به یک نگاهت شدی همه کسه من شدم پناهت
با تو هر روزه عمرم مثله بهاره فصله عشقه من و تو خزون نداره
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
رفتن گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
خانه کوچک ما
سیب نداشت ؟؟!!!!
يه دل مي گه نشم عاشق كس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
يه دل مي گه برمو
يه دلم مي گه خو كن به قفس
يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگمو
يه دلم مي گه فردا باماست
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يك بوم دو هوا
خستم به خدا
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز .. ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا ...
يك بوم دو هوا
خستم به خدا
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز .. ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا ...
سلطان قلبم .. بي تو سرابم
آلوده ي فكر ناجور و ترديد
برگرد و از من عشقي بنا كن
كانون روحم به عشق تو لرزيد
يه دل مي گه نشم عاشق كس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
يه دل مي گه برمو
يه دلم مي گه خو كن به قفس
يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگمو
يه دلم مي گه فردا باماست
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
اين عمر دو روز ...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
دیروز کسی را دیدم که بهترین سالهای جوانیم، دوران دانشجوییم را با یاد او می گذراندم. روزهایی که در دانشگاه به خاطر حرفهای آقاجری شلوغ شده بود و هر شب به امید چت با او از راه نرسیده کانکت می شدم تا هردو از سلامتی هم بپرسیم. روزهایی که ایمیل هایش را همچون نوشدارویی برای دل خسته ام نگهداری می کردم. روزهای نگرانی ها و ... بدترین بخش دیروز شنیدن سخنی بود که فهمیدم درباره نظرش درباره خودم اشتباه کرده ام و اگر چنین نمی شد شاید من جای همسرش بودم و او به جای همسر من. از بعد از ملاقات دیروز خیلی اذیت شده ام... کاش دیروز او را ندیده بودم.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزاد