تبليغاتX
منزلگه انس

منزلگه انس

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفـت ایام خرابت

منم دوستت دارم

منم دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط آواره دیار محبت  | 

اين وبلاگو راه انداختم فقط به خاطر يك نفر. و گويا كه او نگاهي نيانداخت... اگرچه از آذرماه چيز جديدي ننوشته بودم اما هر روز به اميدي به آن سر مي زدم. اين بار آمده ام بنويسم كه اگر مي خواني بدان براي ديدنت دل تنگم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:21  توسط آواره دیار محبت  | 

نمی​کند دل من میل زهد و توبه

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است

بیار باده که مستظهرم به همت او

نمیکند دل من میل زهد و توبه ولی

به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او

مدام خرقه حافظ به باده در گرو است

مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:4  توسط آواره دیار محبت  | 

شرح دلتنگی

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی بر گشت بگذاریم
ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟
 
 
بر دروازه ای از نور، به انتظار ایستاده ام
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:3  توسط آواره دیار محبت  | 

توبه شكستم

درست ۲ هفته است كه از آخرين تماسم با او مي گذرد. با خود قرار گذاشته ام كه تا آخر ماه رمضان نه ببينمش و نه زنگ بزنم. سخت در فكر بودم كه اگر برايش OFFLINE بگذارم هم توبه شكني است؟ جستجويي كردم با عبارت "توبه شكستم" اين مطلب جالب را در وبلاگي ديدم برايم جالب آمد:

 

يغما با روحانى و مجتهد و دانشمند معروف زمان خود، حاج ملا احمد نراقى‏مجالست داشت. گويند روزى حاج ملا احمد اين رباعى را براى يغما خواند كه:

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهى بكند
نه چنان است گمانم كه گناهى بكند
ما به عاشق نه همين رخصت ديدار دهيم
بوسه را نيز دهيم اذن كه گاهى بكند

و يغماى جندقىِ حاضرجواب و خوش‏مشرب به جاى اظهارنظر ادبى تنهاگفت: «كاش فتواى سوم را هم مى‏فرموديد.»!

نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم
فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
به وجه خير و تصدق هزار توبه شكستم
چنين كه سجده برم بى‏حفاظ پيش جمالت
به عالمى شده روشن كه آفتاب‏پرستم
كمند زلف بتى گردنم ببست به مويى
چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ مى‏دهدم توبه و نه پير مغان مى
ز بس كه توبه نمودم ز بس كه توبه شكستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلفش
كه در ميان دو درياى خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت: قيامت به قامتى است كه هستم
حرام گشت به يغما بهشت روى تو روزى
كه دل به گندم آدم‏فريب خال تو بستم

 

نمي دانم اينها را مي خواند يا نه، نمي دانم اگر مي خواند با خود زير لب چه مي گويد...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:33  توسط آواره دیار محبت  | 

عشق من عشق تو

مدتی بود انگیزه ای برای نوشتن نداشتم تا دیروز دوباره دیدمش، لحظاتي كه با هم بوديم يكي دو بار برايم خواند، روحم را به پرواز در آورد و ... مهلت ديدار كوتاه بود اما شيرينيش باقي...

عشق من عشق تو
مثل رمزه مثل رازه مثل حسه یک پرندست که همه عشقش به پروازه
من خاک تشنه تو لطف بارون به هم رسیدیم توی بیابون
هر دو یه تنها هر دو یه مجنون به هم سپردیم دلهارو آسون
عشق من عشق تو
مثل رمزه مثل رازه مثل حسه یک پرندست که همه عشقش به پروازه
بی تو من نمیدونی چه ها کشیدم از هیچکسی تو دنیا عشقی ندیدم
سپردم من خودم را به سرنوشت ساز دلش نرس به پایان می رسه آغاز
من تا با تو رسیدم به سرنوشتم اسمم رو در کنار اسمت نوشتم
عشق من عشق تو
مثل رمزه مثل رازه مثل حسه یک پرندست که همه عشقش به پروازه
من خاک تشنه تو لطف بارون به هم رسیدیم توی بیابون
شب بودم و تو ظلمت شدی ستاره ستاره ای که جز شب عشقی نداره
دلم رو من سپردم به یک نگاهت شدی همه کسه من شدم پناهت
با تو هر روزه عمرم مثله بهاره فصله عشقه من و تو خزون نداره
عشق من عشق تو
مثل رمزه مثل رازه مثل حسه یک پرندست که همه عشقش به پروازه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:8  توسط آواره دیار محبت  | 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

رفتن گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

                                                                          خانه کوچک ما

                                                                                   سیب نداشت ؟؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11:45  توسط آواره دیار محبت  | 

بي عشق نمي تونم به خدا ...

يه دل مي گه نشم عاشق كس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
يه دل مي گه برمو
يه دلم مي گه خو كن به قفس
يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگمو
يه دلم مي گه فردا باماست
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يك بوم دو هوا
خستم به خدا
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز .. ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا ...
يك بوم دو هوا
خستم به خدا
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز .. ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا ...
سلطان قلبم .. بي تو سرابم
آلوده ي فكر ناجور و ترديد
برگرد و از من عشقي بنا كن
كانون روحم به عشق تو لرزيد
يه دل مي گه نشم عاشق كس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
يه دل مي گه برمو
يه دلم مي گه خو كن به قفس
يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگمو
يه دلم مي گه فردا باماست
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه كه بساز و بسوز
سر كن بي فروغ
خوكن به دروغ
اين عمر دو روز
اين عمر دو روز ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 6:7  توسط آواره دیار محبت  | 

کاش او را ندیده بودم

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

دیروز کسی را دیدم که بهترین سالهای جوانیم، دوران دانشجوییم را با یاد او می گذراندم. روزهایی که در دانشگاه به خاطر حرفهای آقاجری شلوغ شده بود و هر شب به امید چت با او از راه نرسیده کانکت می شدم تا هردو از سلامتی هم بپرسیم. روزهایی که ایمیل هایش را همچون نوشدارویی برای دل خسته ام نگهداری می کردم. روزهای نگرانی ها و ... بدترین بخش دیروز شنیدن سخنی بود که فهمیدم درباره نظرش درباره خودم اشتباه کرده ام و اگر چنین نمی شد شاید من جای همسرش بودم و او به جای همسر من. از بعد از ملاقات دیروز خیلی اذیت شده ام... کاش دیروز او را ندیده بودم.

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:30  توسط آواره دیار محبت  | 

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
 مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
 زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
 همچنان می بارد این ابر سیاه سکت دلگیر
 نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
 نه چراغ چشم گرگی پیر

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:47  توسط آواره دیار محبت  |